مهدی وفا

مطالب فلسفی و کتاب

مهدی وفا

مطالب فلسفی و کتاب

مهدی وفا - وبلاگ مطالب فلسفی و ادبی

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۰
  • ۰


خانم چینی در آسانسور گفت: دستت...

نگاه کردم و دیدم در دستم خون جاری‌ست...ولی حواسم نبود...

بعد رفتم چسب زخم بخرم ....چسب زخم خریدم و به مغازه‌دار پول دادم و یادم رفت 

بقیه‌ی پول را بگیرم...حواسم نبود...

بعد دیدم یادم رفته خون را با دستمال تمیز کنم ...لباسم خونی شده و خون‌های روی 

دست خشک شده‌اند...حواسم نبود....

رفتم دوباره سوار آسانسور شدم...صبر کردم و دیدم نمی‌رسم...نگاه کردم و دیدم 

یادم رفته دکمه را بزنم...حواسم نبود.... 

حواسم نیست...

مدام حواسم نیست..

حواسم به حواسم نیست..حواسم  هم حواسش به من نیست....

دلم می‌خواهد همه چیز را رها کنم و بدوم دنبال حواسم و پیدایش کنم و ببینم مدام 

بی خبر کجا می‌رود...بعد در آغوشش بگیرم و زار زار از سر دلتنگی گریه کنیم 


👤کیومرث مرزبان


  • ۹۷/۱۱/۱۴

کیومرث مرزبان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی